رایسل

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

                                      

                                                                    







ADS


داستان کوتاه سوپري
 
داستان مادر شوهر خوب من – بیتوته
www.beytoote.com/fun/fiction-vocal/story-mother-law.html
Translate this page
داستان داستانک سرگرمی پدر همسرم سال‌ها پيش، قبل از اين‌كه ما ازدواج كنيم فوت كرده بود. همسرم آخرين فرزند خانواده است و مدت مديدي.
داستان کوتاه و بسیار زیبای دختر هوس باز • پارسی وان
https://www.parsi1.com › داستان
Translate this page
هر روز با یک نفر در حیاط دانشگاه بود.در کل دانشگاه بد نام بود و همه ازش بد می گفتند.نمی دونید وقتی در موردش حرف بدی می شنیدم چطور آتیش می گرفتم اما راستش حرف هایشان دروغ نبود.فقط خدا و دوستم مرتضی می دونستند من ازش خوشم میاد.البته نه مثل پسرای دیگه که از اون خوششون میومد،نمی دونم چطور براتون بگم که جنس دوست داشتنم …
داستان کوتاه من و دختر همسایه و حمام – ویکی ناز
www.wikinaz.ir/post/974/داستان-کوتاه-من-و-دختر-همسایه-و-حمام.html
Translate this page
داستان کوتاه من و دختر همسایه و حمام. عروسی دختر همسایمون -صاحبخونه- بود و مردونه رو انداخته بودن خونه ی ما (طبقه بالا) و قرار شد من توی اتاق خواب بمونم تا مردها ناهارشونو بخورن و برن. من تو اتاق خودمو با کامپیوتر سرگرم کردم. مهمونا کم کم وارد میشدن و من صداشونو میشنیدم… همینطور اضافه میشدن … قرار بود ۲۵ نفر باشن اما نزدیک ۱۰۰ تا …
داستان كوتاه – داستان كوتاه: سپیده/ محمد ایرانی (showing 1-15 of 15)
https://www.goodreads.com/topic/show/200365
Translate this page
دو تا پتو و دوشک وسط حال پهن بود کف حال پر بود از کتاب و چرک نویس و یه کامپیوتر اون گوشه به اسکرین سیور رفته بود و عکسای سکسی رو یکی بعد از دیگری میاورد . اگه برای آب خوردن پاتو به آشپزخونه میذاشتی ظرفای نشسته که روی هم انباشته شدن اولین چیزیه که نظرتو جلب میکرد با دیدن اون ظرفا دیگه کثیفی کف و انبوه کاغذ …
کنار جاده ایستاده بود و داشت از سرما می‌لرزید، داستانی از فرید احمدنژاد …
sayeha.org/کنار-جاده-ایستاده-بود-و-داشت-از-سرما-می/
Translate this page
Sep 28, 2017 – کنار جاده ایستاده بود و داشت از سرما می‌لرزید! داستانی از فرید احمدنژاد. کنار جادّه ایستاده بود و داشت از سرما می‌‌‌‌‌لرزید، اما بی‌شک این تنها دلیلم برای سوار کردنش نبود. فورا جلوی پایش ترمز کردم. مشخص بود که تمایل زیادی به سوار شدن ندارد، ولی آن موقعِ شب، آنهم در چنین سرمایی وقت استخاره نبود. البته خوب می‌دانم کتاب …
یـه داســتان واقعـی از یه دختر مجرد از زبان خودش ……. خیلی …
www.flashkhor.com › … › علم، فرهنگ، هنر › ادبیات › داستان و رمان
Translate this page
Sep 19, 2014 – 10 posts – ‎10 authors
یـه داســتان واقعـی از یه دختر مجرد از زبان خودش ……. من یک دخترم. 26 سالمه و در یکی از شهرهای کوچک ایران با مادر و پدرم زندگی می کنم. از بچگی احساس می کردم که مادرم بین من و خواهر کوچکترم فرق می ذاره. خواهرم تنها دو سال از من کوچکتر بود. احساس بدی بهم دست میداد هر موقع که بی توجهی های مادرم را میدیدم، انگار من اصلا …
داستان کوتاه/ شرم در فاحشه خانه – کلوب
www.cloob.com/u/shirin167/107032833
Translate this page
Jul 13, 2014 – داستان کوتاه/ شرم در فاحشه خانه. دخترک، سیاه چرده بود، موهایش بلند بود، تا کمرش می رسید. مستقیم در چشمان آن مرد نگاه کرد و گفت: برای تمام شب، هزار تومان می شود. ——– آن مرد، صورت کشیده و موهای جوگندمی داشت، و از دستان پینه بسته اش، مشخص بود که کارگر است. مرد کارگر، دست به جیب شلوارش فرو برد، یک مشت …
داستان زیبای من و مامان نگین 18+ – ایران ناز
www.irannaz.com/my-beautiful-mommys-story-and-setting-18.html
Translate this page
سلام.من بابک هستم و 16 سالمه.از زمانی که به دنیا اومدم پدرم فوت شده بود و من و مامانم تنها زندگی می کنیم.من تا حالا فکر می کردم بابام خیلی پولدار بوده چون مامانم هیچوقت من رو بی پول نذاشته و هیچوقت نشده که مثلاً پول تو جیبی نداشته باشم خلاصه اصلاً مشکل اقتصادی رو احساس نمی کردم تا الان. داستان از این جا شروع میشه که من یه روز به …
داستان های کوتاه – Apps on Google Play
https://play.google.com/store/apps/details?id=com.stories…hl…
Translate this page
Nov 12, 2015 – افزار داستان های کوتاه به زبان فارسی , این نرم افزار شامل مجموعه‌ ای از داستان زیبا جذاب , حکایتی زیبا از عبید زاکانی , داستان سوپر , داستانهای کوتاه , داستان زیبای نرم افزار به شما آن را دوست دارم داستان های مذهبی و داستان های واقعی زندگی از داستان های ایرانی و داستان های دیگر دریافت، داستان های خنده دار , داستانهای …
زمستونی – داستان کوتاه
www.datan.blogfa.com/cat-1.aspx
Translate this page
به سوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم. دست کردم دیدم کیفم همراهم نیست. گفتم ببخشید پول نیاوردم، میروم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود، مغازه دار با اصرار گفت نه آقا قابل شما رو نداره ببرید و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد. تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد …

 







NS